جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

شعله پاکروان مادر ریحانه جباری: ایران نیاز به اشکهای نباریده دارد


دلنوشته شعله پاکروان مادر ریحانه جباری

دلنوشته شعله پاکروان مادر ریحانه جباری


شعله پاکروان مادر ریحانه جباری طی نامه‌یی با عنوان ”ایران نیاز به اشکهای نباریده دارد “ نوشت: «مادرانه این بار در خانه با صفای گوهر خانم برگزار شد. با دل پر خون. با کلی خبرهای بد. با تحلیلهای متفاوت. با گپ و گفتگو به نقاط مشترکی رسیدیم که می‌توان گفت در عکسهای این پست و پستهای اعضای مادرانه می‌توان به آنها پی برد.
یکی از دوستان همراه که مردی دقیق و حقوقدان است بارها گوشزد کرده که پستهایم را کوتاه کنم. به احترام ایشان سرفصلها را می‌گویم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:
1: شیما بابایی دختر مهربانمان که همیشه به همه مادران دلخون و زندانیان جوان محبت می‌کرد دستگیر شده و بعد از 8روز آزاد شد. هنور هم حکم وثیقه است که گروگان می‌کند شیما را. نه دختری آزاد.
2؛ شلاقی که بر پشت کارگران آق دره خورد بر صورت ملت ایران خورد. بر قلب کسانی که وابسته به نهادهای قدرت نبوده و از کد یمین و عرق جبین خویش ارتزاق می‌کنند به قول مادرم به کسانی بجز دکل دزدهای اختلاسگر!
3: جوانان دانشجویی که در کمتر از 24ساعت، دستگیر شدند و محاکمه شدند و پشت و پایشان ورم کرد و پوست ترکاند با شلاق دین فروشانی که می‌خواهند ریشه جوانان را بخشکانتد.
4: ادامه روند آزار زندانیان بیمار که درد بی‌درمان گرفته‌اند و پشت میله‌ها آب می‌شوند، دسته گل جدیدی به آب خورد. پسر جوان سرطانی در زندان میناب آن‌قدر کتک خورد که بیهوش شد. عکس خونین و غش کرده‌اش دل هر مادری را می‌لرزاند. مادران در چنین مواقعی می‌گویند مادرت بمیرد و تو را به این حال و روز نبیند.
5؛ اعتصابیونی که با قرار وثیقه آزاد شدند یکی بعد از دیگری در بیمارستان بستری شدند. اما چند تایشان مسیر دیگری را رفتند. مهمترینشان جعفر عظیم‌زاده که به حق رفتاری قدرتمند و در حد رهبر جنبش کارگری از خود نشان داد. با خواسته‌ای واضح و روشن. اعتراض صنفی و سندیکایی در هیچ نظامی اتهامی امنیتی محسوب نمی‌شود. مگر در سیستم برده داری که تمرد بردگان، از کار بدون مزد و همراه شلاق، پایه سیستم استثماری را می‌لرزاند. کلبة عموتم و صدها داستان بی‌نظیر در آسمان ادبیات جهان میدرخشد که شرایط کارگران امروز ایران را نشان می‌دهد. داستانهایی مربوط به قرون پیشین که در ایران هزاره سوم در حال رخ دادن است.
6: دستگیری عجیب و غریب آرش صادقی که چند ماهی ست قلب شهین را گرم کرده تا تنها اندکی از التهاب داغ ارشدترین امیرها کم کند. بدون خداحافظی از گلرخ عاشق که این روزها باید صبوری را معنایی دیگر کند در غیاب مرد خانه‌اش.
کوتاه سخن این‌که هر کدام از این سرفصلها قصه‌ای ست گفتنی و شنیدنی که می‌بایست پستی جداگانه به هر کدام اختصاص داد.
پ. ن: الحق که گوهر عشقی مادری شایسته است. زبان آور و سخن سنج. پر از خشم و اخم. پر از اشک و سوز جگر برای ستارش. زنی که هیچکس نمی‌تواند چون او از مظلومیت ستارش بگوید. زنی که آشیانه‌اش دو پاره شده. نیم در خانه و نیم در گورستان. فریدون هم راه او را می‌رود. هر روز بهشت زهرا. مگر این‌که سفر باشد. آنهم بلافاصله بعد از بازگشت به دیدار ریحان می‌رود.
راستی چرا پسران و دختران دسته گل مان زیر خاکند؟ گمانم باید سدی جلوی اشکهایمان ببندیم تا اشک نباریده، در وجودمان به خشم از بی‌عدالتی و جوان کشی شود. ایران نیاز دارد به اشکهای نباریده» .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر